حسرت عمر رفته

گاهی اوقات احساس می‌کنم که سال‌های عمرم را که صرف تعالی سازمانی و توسعه منابع انسانی کرده‌ام، نابخردانه آتش زده‌ام. وقتی می‌بینم برخی سازمان‌ها که با صرف بودجه و منابع فراوان، سقوطی آزاد به سمت یک سازمان رهسپار قهقرا می‌کنند، از خود می‌پرسم پس این همه نوشتن اظهارنامه جوایز تعالی، پروژه‌های بهبود، ژست‌های الگوبرداری از به‌روش‌ها، کسب مدارج استانداردهای رنگارنگ، سخنرانی‌های پرشور رهبران، تغییر عناوین شیک سرمایه‌های انسانی، داد سخن دادن از خودباوری و شعارهای دلفریب و ... چه بود؟

آیا ما از آغاز این‌چنین از درون تهی بودیم یا بعداً از درون تهی شدیم و فروپاشیدیم؟ آیا ساختار حاکمیتی و قانونی اداره سازمان‌ها ایراد دارد یا انسان‌هایی که عهده‌دار منصب‌ها و مأموریت‌ها می‌شوند سرتاسر نقشی دیگر بازی می‌کنند؟

وقتی به مدل‌های تعالی که امتیاز چشمگیری را به نگرش کارکنان و سایر ذینفعان اختصاص می‌دهند نگاه می‌کنم، دچار شگفت می‌شوم که آیا درک مفاهیم آنها این قدر برای ما دشوار بوده است؟ اگر اهمیت موضوع را فهمیده‌ایم، پس چرا سازمان‌هایمان با دورویی و نقاب، پنهان در پس ایدئولوژی‌های خاص، نه قدرشناس جوانی از دست رفته کارکنان متعهد خود هستند، نه پاسخگوی تصمیمات ناصواب خود می‌شوند و نه توضیحی برای سالها رفتارهای دلبرانه و روشنفکرمآب مصنوعی خود دارند؟ پس روایت اخلاق سازمانی آیا فقط یک قصه بود؟ براستی غم این همه دور ریختن دانش و تجربه‌های اندوخته گران را به که باید گفت؟

اگر من لاله ای بودم به باغی/ نسیمی می‌گرفت از من سراغی

دریغا لالۀ این شوره زارم/ ندارم همدمی جز درد و داغی

معنویت فراموش شده

یکی از ویژگی‌های آدمی این است که فلسفه کارها را زود فراموش می‌کند. بیشتر ما حکایت نگهبانی دادن از نیمکتی در پادگان را که روزگاری رنگ شده بود و تا سال‌ها سربازهای وظیفه بی‌دلیل مجبور به نگهبانی از آن بودند خوانده ایم؛ و یا داستان مار کبرا را که این روزها در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخد. اینها نمونه‌هایی از فراموش کردن اصل و فلسفه موضوع هستند. در این ایام که اغلب هموطنان لب از طعام و شراب فروبسته‌اند، به سیاق اشاره شده، تقویت معنویت به عنوان یکی از اهداف این ماه چندان جدی گرفته نمی‌شود؛ چیزی که در این روزگار، بیش از گذشته به آن نیاز داریم و باید آن را بجوییم.

در تعریف، چنین آمده است که معنویت تلاش در جهت پرورش و حساسیت یک فرد نسبت به ارتباط با خویشتن، ارتباط با دیگر انسانها، ارتباط با موجودات غیر انسانی و ارتباط با خداست؛ یا کندو کاوی است درجهت آنچه برای انسان شدن مورد نیاز است، و جستجویی برای رسیدن به انسانیت کامل.

و چه خوب است که ما همگی، بازسازی ارتباط با خویشتن را جدی بگیریم و بجای انتظار از دیگران برای همدلی، خود پیشگام شویم. در سال‌های اخیر مطالعات ارزشمندی در زمینه معنویت در محیط کار صورت گرفته که بسیار خواندنی است. از یافته‌های این مطالعات، دو نکته می‌تواند سرنخ خوبی برای تأمل باشد: یکی اینکه رشد معنوی فردی در محیط کار منجر به رشد جمعی مثبت در کار می‌شود و دیگر آنکه زندگی معنوی بیشتر کارکنان، خارج از سازمان است و زندگی معنوی آنان با زندگی کاری‌شان متفاوت است...

بازگشت

بلاگفا بالاخره در حال احیاست و هنوز خودش نمی‌خواهد باور کند چه بلایی در هفته‌های گذشته بر سر کاربران آورده است! تعداد بسیار زیادی مثل من که خیلی فرصت و یا تمایل ساختن وب‌سایت مستقل را نداشتند، سعی کردند به بلاگفا وفادار بمانند و از اسباب‌کشی به منزل همسایه‌ها پرهیز کنند. همسایه‌هایی که امکانات مدرن و بهتری هم عرضه می‌کنند.

من براستی قادر به دل کندن از این وبلاگ نیستم. چون بخشی از جوانی‌ام اینجاست. بخشی از بهترین روزهای زندگی‌ام اینجاست؛ که در آنها با نهایت عشق به سوژه‌ای برای نوشتن فکر می‌کردم. روزهایی که مدیریت منابع انسانی رد پایی در دنیای مجازی نداشت و شاید من جرقه‌ای را به مدد بلاگفا روشن کردم.

آری، نشانه‌های دوستان خوبی اینجاست که آنها را در وبلاگستان پارسی پیدا کردم. در روزهای گذشته، دیدار با یکی از دوستانی که آشنایی نخستین با ایشان سرنخی در همین وبلاگ داشت، یکی از بهترین اتفاقات زندگی مرا رقم زد. به احترام این مرد توانا و دلسوز، که به من آموخت هنوز هم انسان‌های بزرگ و نیکدل پیرامون‌مان هستند، کلاه از سر بر می‌دارم و یک سبد لبخند و سپاس تقدیمشان می‌کنم... 

در سکوتی مانده بودم نا امید؛ روزم بلند، شبم کوتاه، مویم سپید

هرچه که بود بیهوده بود، رنگی نداشت؛ دفتر عمر ورق می‌خورد آهنگی نداشت

لکن در آن سکوت گران، کسی رسید؛ کسی که جان به جان خسته‌ام دمید

هرچه بد بود از یادم رفت، اندازه شدم؛ مه رو وا کرد، خورشید آمد، تازه شدم

ترویج خوش‌قولی در تلویزیون!

"احسان علیخانی، مهمترین کار خود را در جشنواره جام‌جم، مدیریت زمان دانست" (+)

دیشب شبکه سه، جشنواره جام جم را زنده پخش می‌کرد. ظاهراً از حوالی ساعت شش بعد ازظهر برنامه شروع شده بود و تا ساعت پانزده دقیقه بامداد ادامه داشت! قرار نبود ماجرا این قدر طولانی شود. اما شد! در طول مراسم، مرتب زیرنویس می‌شد که سریال آوای باران بعد از مراسم پخش خواهد شد. حتی حوالی ساعت ده زیرنویس شد که مسابقه فوتبال رأس ساعت 24 پخش خواهد شد. اما هرچه جلوتر رفتیم مدیریت زمان آقای مجری، رنگ خود را از دست داد و سر آخر دو مجری شاد و خندان داخل استودیو که حسرت عدم حضور در مراسم بر دل داشتند، براحتی اعلام کردند که سریال مذکور روز شنبه پخش می‌شود و فوتبال هم با از دست رفتن دقایق اولیه آن، نمایش داده خواهد شد.

و این هم از حاصل مهمترین کار احسان علیخانی در مدیریت زمان که چند بار هم لوح و نشان به خود اهدا کرد.

اما درس‌های این سوء مدیریت:

- تلویزیون شش ساعت تمام را صرف پخش یک جشنواره داخلی کرد و معلوم نبود حاصل آن، چه ارزش افزوده‌ای برای مخاطب دارد. صحبت‌های صنفی و سازمانی و متلک‌ به دولت نظیر دریافت بودجه از دولت- برغم درآمدهای تبلیغات سرسام‌آور- کاربردی برای مخاطب دائمی آن ساعت‌ها نداشت و اگر نگوییم سبب خشم مخاطب شد، حاصلی جز رو آوردن به کانال‌های دیگر نداشت. ارزش توسط گیرنده تعریف می‌شود؛ نه ارائه کننده. به قول آقا شکیب سریال آوای باران: این رو بفهم!

- اطاله وقت و بازی با مفهوم مدیریت زمان، بدترین جفایی است که می‌توان در ترویج مدیریت زمان کرد. آن هم در کشوری که به شدت از سوءمدیریت زمان در عذاب است و صداو سیما به مثابه دانشگاه باید آن را بیاموزد! همگان باید روش اداره زمان را از تلویزیون می‌آموختند که چگونه ظرف حداکثر سه ساعت، یک مراسم تکراری را می‌توان برگزار کرد. رها کردن نظم و اسیر دام‌های زمان شدن، حاکی از فقدان فهم برنامه‌ریزی است. براستی آیا نمی‌شد از منادیان تنظیم کنداکتور، انتظار تخمین درست با حداکثر پنج درصد خطا را داشت؟ آیا نمی‌شد با یک روز تأخیر خلاصه دو ساعته از این مراسم را اکران کرد؟

- درج زیرنویس مکرر و دادن یک وعده محکم به بینندگان و سپس زیرپا گذاشتن آن، بی‌شک سبب القاء خلف‌وعده و عدم وفای به عهد به مردمی می‌شود که اغلب آنها در سنین زیر بیست سال هستند و این گونه می‌آموزند که می‌توان براحتی جماعتی را سر کار گذاشت و وعده دروغ به ایشان داد. سهل انگاشتن یک عمل ناصواب، حق‌الناس را زیر سؤال می‌برد و آثار آن در رفتارهای مردمان هویدا می‌گردد. موضوعات انسانی زیرپوستی شکل می‌گیرد و اگر علل و ریشه‌ها را بررسی کنیم به همین چیزها می‌رسیم.

- سخنران اصلی این‌گونه شروع کرد که به جهت ضیق وقت، از دو مطلبی که می‌خواست بگوید فقط یکی را خواهد گفت. اما سخنرانی، شاید نزدیک به یک ساعت طول کشید! می‌گویند مدیران سازمان باید الگو باشند؛ الگوی مدیریت زمان، وفای به عهد، احترام به مخاطب، اعتمادسازی و ... . اگر مدیران، متعهد به ویژگی‌های یاد شده نباشند، دیگر چه انتظاری از پیروان می‌توان داشت.

من بی‌آنکه قصد بزرگ انگاری داشته باشم، خواستم نشان دهم چگونه می‌شود که صدا و سیما بیننده‌اش را از دست می‌دهد و چگونه اخلاق نادرست، به آرامی نزد عده‌ای ترویج می‌شود... به قول و قرارهایمان متعهد باشیم. به مشتری و فهم او احترام بگذاریم؛ چه دو سال سن داشته باشد، چه نود سال. با ذره ذره رفتار خود، نشان دهیم که به ارزش‌های متعالی پایبندیم. نشان دهیم که چقدر در برنامه‌ریزی هوشمند عمل می‌کنیم و خود را به قضا و قدر نسپرده‌ایم. نشان دهیم که پیش‌بینی‌پذیر هستیم و اگر به هر دلیل ناگزیر از پخش یک برنامه طویل هستیم، از یکی دو روز قبل، مردم را آگاه کرده‌ایم.

روز کودک و بی‌توجهی به آموزش کودکان

در فضای روز جهانی کودک هستیم. من مدتی پیش به پاره‌ای علل، کلاس‌های آموزشی بچه‌های قبل از دبستان را زیر نظر داشتم. اوضاع غم انگیزی برآنها حاکم است. اگر حال و روز ما در تهران چنین است، وای به حال شهرستان‌ها. براستی دلایل درجا زدن و پسرفت اخلاق و رفتار در جامعه را از همین جاها باید ریشه‌یابی کرد. البته کیست که این کار را بکند!

چند نکته قابل توجه را خلاصه می‌نویسم:

  • از نظر محیط ساختمان، کلاس‌های کودکان در بدترین شرایط واقع شده‌اند. برخلاف تبلیغات پرزرق و برق، غالباً در و دیوار و موزائیک‌های نمدار و کثیف کف زمین، ملال‌آور است؛ و صاحبان این بیزنس حتا حاضر به پوشاندن این زشتی‌ها با فوم و ... نیستند.
  • گردانندگان این نوع کلاس‌ها اعم از کلاس زبان و موسیقی و غیره، کوچکترین آگاهی کلاسیک با شیوه اداره کلاس‌ها و بطور کلی فلسفه موضوع ندارند. در نتیجه صرفاً از منظر مادی، چند فرد را به عنوان مربی استخدام می‌کنند و آنها بدون ملاحظات رفتاری و فنی کار را پیش برده و درآمد کسب می‌کنند. ناگفته نماند که برخی مربیان دلسوز هم در این میان حضور دارند که به دلیل تعارض با صاحبان بیزنس، چند صباحی بیش دوام نمی‌آورند.
  • بیشتر مربیان، هیچ درکی از مفاهیم اولیه رفتار ندارند. تربیت شخصی ایشان تنها دستمایه موجودشان است که ممکن است صحیح نباشد. مثلاً تصور کنید بچه چهار ساله، چون سر کلاس خوب گوش نمی‌کند یا شیطنتی می‌کند، تنبیه می‌شود و ضمن شماتت زبانی، ساعاتی را پشت در باید بایستد. درحالیکه با فهم اصول اولیه‌ای چون تفاوت تنبیه و تقویت منفی، می‌توان بجای اینکه دنیای بچه‌ها را به گند کشید، گلستان کرد.
  • می‌گویند در ژاپن، از اوان کودکی به بچه‌ها یاد می‌دهند که بجای تعارض و دیگر شدن با هم، سعی کنند با هم به تفاهم برسند. اینجا ولی برخوردهای نادرست، اوضاع را بغرنج‌تر می‌سازد. کسی هم به این تجربه‌های روشن توجهی ندارد!
  • چیزی به عنوان انضباط، آموزش داده نمی‌شود. به یمن تبلیغات رسانه ملی (!) و آن میمون همواره خوشحال، بچه‌ها هر هله هوله‌ای را هر لحظه بخواهند می‌خورند. زنگ استراحت جدی نیست. طبعاً به دلیل چشم و هم چشمی، هوس ناخنک زدن به خوراکی دیگران به سرشان می‌زند. حال اگر کودکی آلرژی و سرفه داشته باشد، براحتی می‌تواند ناخنکی به چیپس و پفک دیگری بزند و فرایند درمان خود را برای والدین نگون‌بخت طولانی کند. مربی، البته تماشاچی است، شاید!
  • مربیان، به دلیل فقدان انگیزه کافی، از هر فرصتی برای سرکار گذاشتن بچه‌ها استفاده می‌کنند تا با هم بتوانند جلسه بگذارند و تجربیات زندگی شخصی خود را به اشتراک بگذارند. بدیهی است این تجربه‌ها ربطی به بچه‌های مظلوم ندارد و مهم هم نیست که دراین فاصله آنها چه کار دارند می‌کنند.

روز کودک بر چه کسی مبارک باد؟ گفتن این مبارک باداها چه دردی را درمان می‌کند، وقتی این گونه جامعه بر ضدارزش‌ها ارج می‌نهند؟ وقتی ناظری بر عملکرد نادرست و مخرب کلاس‌ها و مهدکودک‌ها نظارت نمی‌کند و نسل آتی با تربیت اشتباه و اعصابی نا آرام راهی جامعه می‌شود؟ روز کودک عجالتاً بر صاحبان بیزنس مهدکودک‌ها و مدارس بچه‌های زیر هفت سال مبارک باد که جیبشان را بدون زحمت و مالیات (!) غنی می‌کنند.

سیستم‌های ناتنی

در راز و رمز موفقیت بسیاری از سیستم‌ها و اقدامات ابتکاری شرکت‌های موفق ایرانی که می‌نگریم، متوجه می‌شویم که رهبری و مدیریت ارشد، آنها را همچون فرزند خود دوست داشته و پر و بال داده است. اما هرگاه قضیه برعکس شده و از پایین به بالا می‌شود، هر سیستم یا برنامه و اقدام نوینی منزوی شده و بعد از مدتی فراموش می‌شود. سازمان‌های مقلد چنیند.

کارشناسان توانایی در این سازمان‌ها هستند که رنج زیادی در طراحی‌های پایین به بالا می‌کشند؛ اما اغلب شاهد مرگ تدریجی رویاهایشان می‌شوند. در این سال‌ها، ممیزی‌ها و ارزیابی‌های رنگارنگ هم موجب پیچیدگی بیشتر این درد شده‌اند. مثلاً به دلیل انتظار مدل تعالی سازمانی برای پیشرفت و توسعه کارکنان، رویکرد ارتقاء افقی توسط یک تیم حل مسأله طراحی می‌شود؛ اما به دلیل عدم درک آن توسط رهبری سازمان، موضوع به تدریج تبدیل به یک نظام سنواتی و بی‌خاصیت می‌گردد.

غم‌انگیز است و نسخه علاج درد آسان نیست. یک راه که حاصل توصیه مثبت‌اندیشان است، تلاش برای اثرگذاری در نگاه رهبر و مدیران ارشد است. اما فارغ از یأس و نومیدی، این راه فرجامی ندارد و هرگز برنامه و اقدام ابتکاری در ذهن ایشان جایگاه مناسبی نخواهد یافت.

چنگ در زلف پريشان تو بردن نتوان...می‌توان گفت كه آه از دل چون آهن تو!

درواقع سعی این فرزندان ناتنی برای اثبات و جای دادن خود در سراچه دل «آنها»، فرایندی طولانی و ملال‌آور خواهد بود. همین راز، تفاوت سازمان‌های پیش‌رو و مقلد است. مقلدها، ادای پیش‌رو بودن را درمی‌آورند و در خیال و وهم به سر می‌برند. رهبران و مدیران این سازمان‌ها، سودای دگری در سردارند و به فکر اولاد تنی خود هستند...

منابع طبیعی و بحران خشکسالی

چندی پیش آقای مهندس بیژن زنگنه در شبکه پنج گفت و شنودی داشتند و در اثناء صحبت، نزدیک به مضمون، اشاره داشتند به اینکه ترجیح می‌دهند وقت بیشتری در فعالیتهای جامعه و زیست محیطی بگذرانند؛ چیزی که در دوران وزارت به آن کم توجه بودند. این قابل تحسین است، بویژه وقتی به‌دور از هیاهوی بی‌حاصل سایت‌های خبری و صدا و سیما، خبرهای دقیقتری را دنبال کنیم و متوجه شویم که خشکسالی بزرگی کشور ما را تهدید می‌کند و صدای پای آن هر لحظه بلندتر می‌شود.

هرچند در این وبلاگ از منابع انسانی بیشتر می‌نویسم، اما این بار می‌خواهم از منابع طبیعی بنویسم. بخش تحقیقات اقلیمی ناسا بر اساس نتایج تحقیق چند ساله برای مدل‌سازی دوره‌های اقلیمی، پیش‌بینی کرده کره زمین در سه تا چهار دهه پیش‌رو، با تغییر نظام بارش مواجه شود. درنتیجه از بارش در مناطق خشک کاسته شده و به بارش در مناطق مرطوب افزوده خواهد شد... مناطق خشک کنونی خشک‌تر می‌شوند، بیابان‌ها پیش‌تر می‌روند و مناطق استوایی پربارش تر خواهند شد. این تغییر در برخی مناطق شدیدتر و اثرگذارتر خواهد بود. ایران کشوری است که در این گزارش دو بار از آن یاد شده است، به عنوان یکی از کشورهایی که در پیشانی این قهقرای مرگبار اقلیمی قرار دارد.

خطر جدی است! اما در کشور ما جز توصیه‌های بی‌خاصیت اتفاقی برای صرفه‌جویی آب خبری نیست. دیروز که حین رانندگی داشتم به این موضوع فکر می‌کردم چند بار ماشینم توسط آب‌پاش‌های ناتنظیم (!) چمن‌های حاشیه بزرگراه‌ها خیس شد. امروز در اوج گرمای ظهر، کارگری را دیدم که چمن‌های کذایی را سیراب می‌کرد و این دو، صحنه‌های به دفعات مکرری است. کودک که بودم، مهندس کشاورزی همسایه به همگان آموخت که بهترین وقت آبیاری باغچه‌ها شب است، تا هم آب بخار نشود و هم گیاهان با آرامش بیشتری سیراب شوند و دچار آفت نشوند. گویی در شهر مدرن ما این آموزش هنوز رخ نداده است. هرچند آن آبهای مورد استفاده تصفیه نشده‌اند؛ اما به هرحال آب هستند و از زیر زمین برداشت می‌شوند.

روزگاری آن طرف‌تر، دریاچه‌های کوچک و بزرگی قرارداشت و معروفترین آنها دریاچه ارومیه بود که بی‌رحمانه توسط مسئولان و مردم خشکانده شد. همیشه فکر می‌کنم کسانی که کوه‌ها را کندند و در آن دریاچه آرام و بی‌آزار خالی کردند و به خیال موهوم خود، راه تبریز و ارومیه را ساعتی کوتاه کردند؛ کشاورزانی که سرمست وام‌های بادآورده، با حفر چاه‌های عمیق بی‌حساب و کتاب، سفره‌های زیرزمینی را از بین بردند و نمایندگانی که برای خود شیرینی، سدهای متعددی را روی روخانه‌های بی‌جان کشیدند، همه و همه با عقوبت اندیشه و عمل خود چه خواهند کرد؟

وقتی منابع طبیعی رو به زوال باشد، منابع انسانی، هرچه قدر هم که مهم باشد اولویتی ندارد. روزهای بحران نزدیک است. اما گویی فعلاً دریاچه چیتگر را عشق است...

در حسرت شایستگی

این روزها شاهد رخدادهای شادی آفرینی در کشوریم. نشانه‌هایی از «شادی»، همان طفل گمشده‌ای که استاد شفیعی کدکنی آدرس آن را داده بودند، پیدا شده است. امید که آن را بیابیم و چهارچشمی هم مراقبش باشیم. جامعه شاد مشوق زندگی خوب است، عصبی نیست و ده‌ها صفت ناپسندی را که در این سال‌ها موجب آزار روح و روان مردم شد ندارد. پویاست و رونق دارد و موجب پیشرفت و توسعه می‌شود.

از این که بگذریم، یکی از ضرورت‌های بهبود که این روزها بیشتر مشهود است، مبانی قضاوت مردم است که جلوه اصلی آن در شورای شهر عیان شده است. این موضوع بیشتر ناظر بر ارزیابی و معیارهای تصمیم‌گیری در مدیریت منابع انسانی است. نگاهی به فهرست منتخبان شورای شهر (+)، نشان می‌دهد بیشتر رأی‌دهندگان هنگام نوشتن اسامی نامزدان روی برگ رأی، به شهرت رسانه‌ای آنها توجه داشته‌اند تا تخصص و تعهد واقعی‌شان (+). لذا این سؤال مطرح است که شایستگی به عنوان حاصل‌ضرب تعهد و تخصص، چرا اثر نظام‌مندی در این قضاوت‌ها و انتخاب‌های مهم ندارد؟

دنیای امروز، دنیای حرفه ای‌گری است. فرد حرفه‌ای امتحانش را باید در مراحل پیشین و «مرتبط» با هدف مورد نظر پس داده باشد. واژه مرتبط در دانش و تجربه و شایستگی‌های فرد حرفه‌ای مهم است. نمی‌توان صرف موفقیت در یک زمینه، بطور خطی انتظار موفقیت در همه زمینه‌‎ها را داشت.

با خود فکر می‌کنم در چه زمانه عجیبی زندگی می‌کنیم. برخی سازمان‌ها، ماه‌ها وقت برای حصول اطمینان از توانایی و شایستگی یک نفر وقت صرف می‌کنند و برخی دیگر، بدون شرایط احراز سنتی و الگوی شایستگی، افرادی را بر صندلی می‌نشانند. این، خبر خوشی نیست...

این نیز بگذرد

یک گردهمایی تخصصی قرار بود دوازدهم اردیبهشت برگزار کنیم. دو سه روزی فکر می‌کردم از چه اثر تصویری مناسبی به عنوان میان‌برنامه می‌توان بهره گرفت تا باعث تجدید قوای حاضرین شود. تقارن روز معلم و مادر مرا یاد ترانه معلم سامی یوسف انداخت. بعد از تحمل دردسرهایی- به خاطر عبور از محدودیت‌های اینترنتی- موفق به دستیابی به کلیپ آن شدم (+). واقعاً از ویژگی‌های یک زندگی ایده‌آل امروزی، آن است که آسوده به کام دل بتوان رسید و در راهروهای تاریک فیلترینگ گرفتار نشد! به هرحال، این کلیپ حال و هوای خوشی خلق کرد و موجب طراوت معنوی شد.

اما مدتی پیش جایی خوانده بودم که سامی یوسف ایرانی است با نام اصلی سیامک؛ و این ارزشمند است که او به عنوان هنرمندی موفق، مورد ستایش مجلات تایم و گاردین قرار گرفته است. چیزی که دراین میان برایم جالب‌تر بود، پدر اوست: استاد بابک رادمنش (+) که هنرمند توانایی است و آثار ماندگاری در موسیقی ایرانی خلق کرده است. یک اثر مشترک سامی و پدرش به نام سرزمین خشک نیز سال گذشته منتشر شد و شنیدنی و تماشایی است. (+)

آثار رادمنش در دوران جنگ برای نسل من نوستالژیک هستند و من ازجمله بسیار غافلگیر شدم وقتی فهمیدم ترانه خلبانان با صدای جمشید نجفی و یا ترانه اوخو بولبول (بخوان بلبل) با صدای یعقوب ظروفچی توسط ایشان سروده و ساخته شده و حتا ترانه در عشق زنده باید با شعر مولانا با صدای خود او اجرا شده است! آثار متأخر رادمنش که توسط هنرمندان نامی اجرا شده نیز مدت‌ها بر سر زبان‌ها بوده‌ و ماندگار شده‌ و ازجمله می‌توان یادی کرد از مهتاب عشق، گل رویایی، عاشق خجالتی، فراموشم نکن، تو محشری، وطن، و باورم نمیشه...

این یادداشت را با شعری از ایشان به پایان می‌برم:

در دور فلک، دوره هرچیز بگذرد
این نیز بگذرد
با شوق بهاران غم پاییز بگذرد
این نیز بگذرد
آن سان که گذشت مثل باد هرچه بوده است
اندوه و غم و غصه ما نیز بگذرد
این نیز بگذرد...

این دردهای بی‌پایان

این روزها فکر می‌کنم که توسعه یافتگی باید در متن زندگی باشد و ما مردم باید با تمام وجود آن را حس کنیم. در این ده بیست سال اخیر، سازمان‌ها به ویژه سازمان‌های بزرگ، به دنبال رویکردهای نوین اداره سازمان رفتند و اندکی از بقیه جامعه پیش افتادند. گو اینکه مثل قضیه‌ ایساکو در پست قبلی، آنها هم هنوز اندر خم یک کوچه‌اند. اما باید همین حرکت های افتان و خیزان در مقولات زندگی روزمره نیز جاری شود.

راه حل معمای عقب ماندن ما و عدم موفقیت ابزارهای نوین، در غفلت از پیش بردن متوازن سه مؤلفه است که با عنوان مدل سه وجهی از آن یاد می‌شود: به عوامل ساختاری و زمینه‌ای توأمان باید توجه کرد و سپس رفتار را نیز زیر نظر داشت.

دو مثال از تجربیات خودم را می‌نویسم که به ظاهر باید مسائل حل شده‌ای برای انسان امروز باشند. نخست سر و کار داشتن با تاکسی است. این حق ماست که با آرامش، سوار تاکسی شویم و علاوه بر مسائل امنیتی، مطمئن باشیم که کرایه مصوب را پرداخت می‌کنیم. اما من خودم همیشه تردید دارم کرایه‌ای که داده‌ام بیشتر نباشد. یک روز که با هوایپما از سفر برگشتم و سوار تاکسی فرودگاه شدم، راننده تاکسیمتر را فعال کرد و راه افتاد؛ اما راه را تعمداً طولانی می‌کرد! به او گفتم من بیست و چند سال است در تهران زندگی می‌کنم و به خوبی مسیرها را بلدم. اما طبق عادت دیرینه کم نیاوردن ما هموطنان بجای عذرخواهی، راننده تا مقصد مغز مرا خورد که ناگزیر باید این مسیر را می‌آمد و این بهترین راه بوده است.

مثال دوم، تزریقات است. بچه که بودم همسایه‌مان تزریقاتی داشت. روزی متوجه شدم که آمپول پیرمردی را تزریق نکرد و به آب مقطر خالی اکتفا کرد. با تعجب پرسیدم چرا؟ او گفت هیچ می‌دانی این آمپول چقدر نایاب و گران است؟! خودم هم بعدها قربانی این تفکر شدم، هرچند آمپول‌های من گران قیمت نبود. من به دلیل آلرژی سینوزیت‌هایم، تقریباً هر دو ماه یک بار نیازمند پنی‌سیلین می‌شوم و لذا عیار درد و مدت تزریق در دستم است. اطمینان دارم که چندین بار واقعاً تزریق درست انجام نشد و آقا یا خانم (متأسفانه خانم‌ها بیشتر) کم‌فروشی کردند و یا تزریق را نصفه انجام دادند یا مثل آن همسایه کذایی، به آب مقطر بسنده کردند. یک بار که حال بسیار ناخوشی داشتم، از خانم متصدی تزریق، خواستم که تزریق را کامل انجام دهد؛ اما او به نظرم بجای تزریق، نیشگون سختی گرفت تا برای من درس عبرتی باشد که در کار ایشان دخالت نکنم.

منظورم از این دو مثال این بود که نشان دهم درد ما فقط درد نالایق بودن منابع انسانی نیست. ما در کشور فرهنگ ضعیفی داریم که هرگونه ایده نوین را با اشتها می‌بلعد و بجای خوشی و کامیابی برای مردم، موجب جنگ اعصاب و  ملال می‌شود. یاداشت اخیر دوست فرهیخته‌ام شهرام کریمی (+) به خوبی به حل بیشتر معما کمک می‌کند.

آسیب‌های پیدا و پنهان منابع انسانی نالایق

به خاطر میخی نعلی افتاد. به خاطر نعلی اسبی افتاد. به خاطر اسبی سواری افتاد. به خاطر سواری جنگی شکست خورد. به خاطر شکستی مملکتی نابود شد و همه اینها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.

به خاطر عدم تشخیص یک مسأله نه چندان پیچیده توسط امدادگر موساکو (!)، اتومبیلی آب و روغن قاطی کرد! به خاطر درک اشتباه ایراد در واشر درسوپاپ بجای واشرسرسیلندر توسط یک آدم مجاز دیگر، موتور به شدت جوش آورد! به خاطر عدم مهارت کافی عاملیت مجاز موساکو، بیش از دو میلیون تومان الکی هزینه شد، بیش از چهل روز تلف گردید و همه اینها به خاطر امدادگر نالایق روز اول بود.

واقعاً مصیبت ما در زندگی روزمره این است که هیچ کس مهارت کافی در کاری که تابلوی آن را بالای سرش زده است ندارد. حاشیه‌ها آن قدر ما را احاطه کرده‌اند که پرداختن به اصل فراموش شده و انواع هزینه‌ها از مالی و جانی و زمان را باید خرج کنیم تا وضع موجود را حفظ کنیم. اگر استخدام آن امدادگر درست انجام می‌شد، اگر آموزش او درست بود و اگر ارزیابی عملکردش درست صورت می‌گرفت، ما الان شده بودیم آلمان! که نمونه‌ای برتر در خدمت رسانی خودرو است.

چند نکته:

  • من به نام تجاری آن تضمین کننده مشهور خدمات اعتماد کردم و این همه بلا سرم آمد. کلاً بهتر است به چیزی اعتماد نکنیم.
  • همین شرکت پیشگام در رضایت مشتری، خبر ندارد که تابلوهای بزرگ غیرمجازی با امضای "عاملیت مجاز" ایشان بالای سر مغازه‌های فراوانی در خیابانها نصب شده است. بدتر آنکه هرگونه ارتباط با ایشان را تکذیب می‌کنند! به نظرم مدیران موساکو باید قراردادی با یک گروه متخصص چشم پزشکی ببندند تا قوه باصره منابع انسانی این شرکت تقویت شود. واحد پدر نیز در این زمینه کم‌کاری کرده و باید در معاینات ادواری سال 92 چکاپ بینایی را بطور ویژه در دستور کار قرار دهد.
  • ساختار شغلی و کارراهه امدادگران زحمتکش موساکو بهتر است به شیوه نوین تغییر کند و در آموزش ایشان تجدید نظر شود. در غیر این صورت واژه مأنوس تر گمراه گر، جایگزین امدادگر شود تا مردم درک بهتری از مدل کسب و کار ایشان بدست آورند.

آنجا که سخن باز می‌ماند

این روزها که داشتم به پست جدید وبلاگ فکر می‌کردم، دستم به نوشتن نرفت. یاد هفت هشت سال پیش افتادم که در ساپکو بودم و طبق رویه سازمانی جدید، ملزم به ارائه پیشنهاد در نظام پیشنهادها شده بودیم. مدیرم در جلسه‌ای که به‌منظور پیدا کردن راه‌هایی برای پیشنهاد دادن کارکنان دپارتمان گذاشته بود گفت: واقعاً من دلیل این اصرار آقایان را اصلاً نمی‌فهمم. پیشنهاد دادن که با اجبار و زور نمی شود. اصلاً من پیشنهادم نمی آد! چه کار کنم؟!

حالا من هم در نوشتن مطلب جدید مرددم. ایده‌ای به ذهنم رسید! می‌گویند آنجا که سخن باز می‌ماند موسیقی آغاز می‌شود. شاید اگر وقت شود بخش موسیقی را بتوانم به این وبلاگ اضافه کنم! پس عجالتاً یک قطعه بیکلام بشنویم از عمر اکرم در سبک عصر نو به نام پژواک عشق! (+)

چون برم ز یاد؟

چند سالی است این لحظات سال به یاد خاطره استاد شفیعی کدکنی از دوران جوانی‌شان (+) می‌افتم و حال خوبی پیدا می‌کنم. شما هم اگر آن را نخوانده‌اید حتماً بخوانید.

و این روزها این شعر استاد زمزمه گوشم است... ای‌کاش روزگارمان در سال نو بهتر باشد:

این همیشه‌ها و بیشه‌ها

این همه بهار و این همه بهشت

این همه بلوغ باغ و بذر و کشت

در نگاه من

پر نمی‌کنند

جای خالی تو را…

ادامه نوشته

هوش اخلاقی: آن را دریابیم

فکر می‌کنم که حق دارم خودم بهترین پست وبلاگم را در سال جاری انتخاب کنم! پستی قبلی در مورد ماجرای اخلاق و کانون ارزیابی را واقعاً دوست دارم و نظرات وزین و ارزشمند خوانندگان شاخص خوبی برای آن است. از همگی متشکرم بابت مشارکت خوبتان. دست مریزاد.

هرچه زمان گذشت به این موضوع بیشتر اعتقاد پیدا کردم. کتاب بسیار ارزشمندی را یافتم به نام هوش اخلاقی که توسط استاد گرامی جناب آقای دکتر علی محمد گودرزی ترجمه شده است. دراین کتاب ابزارهای خوبی برای سنجش هوش اخلاقی معرفی شده است (+). اما من به ذکر یک نکته کلیدی از آن بسنده می‌کنم. مؤلفین توصیه می‌کنند که در مورد داوطلبان استخدام پیش از هوش منطقی (IQ) باید به بررسی شایستگی‌های آستانه‌ای پرداخت که دو شاخص اصلی آن هوش هیجانی و هوش اخلاقی هستند.

فکرش را بکنید! این همه دنبال فارغ التحصیل دانشگاه فلان و بهمان می‌گردید و آی‌کیوها را شکار می‌کنید، بعد در اولین موقعیت کار تحت فشار، این بزرگواران قید همه چیز را می‌زنند و فتنه برپا می‌کنند. سازمان هم هیچ ایده‌ای برای اقدامات پوششی بعدی در این زمینه ندارد.

به نظرم هوش هیجانی و هوش اخلاقی را باید از نو بشناسیم و در مورد آنها عمیق شویم. مقالات معتبر خوبی هم در دنیای وب وجود دارد و امیدوارم مشتاقانی که فرصت بیشتری دارند به یافتن و ترجمه آنها بپردازند.

عمده مشکلات امروز که در جامعه هم دیگر پنهان نیست ناشی از غفلت از پرورش و ستایش همین دو هوش است. دیگر کمتر نشانی از جوانمردی می‌بینیم. کمتر نشانی از عاطفه می‌جوییم و کمتر از گذشت و دلسوزی شعله‌ای روشن می‌یابیم. همین‌ها وقتی به محیط سازمان راه پیدا می‌کنند، زندگی غیرقابل تحمل و نکبت بار می‌شود. پس حداقل در جذب باید خیلی خیلی بیشتر دقت کرد.

ای سلیم آب ز سر چشمه ببند... که چو پر شد نتوان بستن جوی

عامل فراموش شده در کانون‌های ارزیابی

کانون‌های ارزیابی به شیوه‌ای که در ایران مد شده‌اند، نیازمند بازنگری در رویکردها و فلسفه خود هستند. معمولاً آنچه در سازمان‌های ایرانی اتفاق می‌افتد این است که واحد متقاضی خود بطور مستقیم یا در بهترین حالت ازطریق بانک‌های اطلاعاتی، فردی را کاندیدای احراز یک پست سازمانی می‌کند. سپس برای خالی نبودن عریضه و حداکثر شناخت بهتر فرد، او را روانه کانون ارزیابی می‌کند.

آنچه در کانون اتفاق می‌افتد معمولاً اجرای چند آزمون روان‌شناسی و محک زدن هنر نوشتن و نقش بازی کردن و بررسی صفاتی مانند قاطعیت و تمرکز و ... است. بعضی‌ها در دام استعداد تحصیلی هم می‌افتند و بازی با اعداد و مکعب مستطیل‌ها را به خورد کاندیداها می‌دهند. در یک تأمل کلی، به نظر می‌رسد بیشتر تلاش‌هایی که در کانون‌ها رخ می‌دهد، به بررسی روی کوه یخ می‌پردازد و کمتر سری به نادیده‌ها و اعماق پنداشت‌ها و انگاشته‌ها می‌زند.

یکی از جنبه‌های مغفول در اغلب کانونها، توجه به جهت‌گیری و گرایش اخلاقی داوطلبان است. پرسش‌هایی در این میان بدون پاسخ رها می‌شوند: داوطلب از نظر اخلاقی در موقعیت‌های حساس چگونه عمل خواهد کرد؟ داوطلب راه پیشرفت را چگونه تعریف می کند؟ او تا چه اندازه پرده‌برداشتن از حریم خصوصی دیگران را در سازمان مجاز می‌شمارد؟ داوطلب چقدر راحت دروغ می‌گوید؟ محدوده حرمت و احترام به مافوق و همکاران را چگونه تعریف می‌کند؟ داوطلب چقدر قدرشناس است و ارزش الطاف دیگران را می‌فهمد؟

پاسخ به سؤالاتی از این دست در تصمیم‌گیری برای استخدام بسیار راهگشاست و از رخ دادن مسائل و مشکلات بعدی جلوگیری خواهد کرد. فردی که ممکن است دانش و استعداد عددی مناسبی داشته باشد، اگر رفتاری غیراخلاقی داشته باشد، پشیزی نمی‌ارزد و تباهی را تقدیم سازمان خواهد کرد.

بجای توجه محض به اطمینان یافتن از دانش و شخصیت درون‌گرا و برون‌گرای فرد، مقداری هم باید به سلامت ذهن و لایه‌های سالم فکری فرد توجه کرد. در غیر این صورت عوارضی نظیر آدم‌فروشی، حق‌السکوت گرفتن، فروختن اطلاعات سازمان، بدگویی و جوسازی و تمرد و سرکشی براحتی رخ خواهد داد.