حسرت عمر رفته
گاهی اوقات احساس میکنم که سالهای عمرم را که صرف تعالی سازمانی و توسعه منابع انسانی کردهام، نابخردانه آتش زدهام. وقتی میبینم برخی سازمانها که با صرف بودجه و منابع فراوان، سقوطی آزاد به سمت یک سازمان رهسپار قهقرا میکنند، از خود میپرسم پس این همه نوشتن اظهارنامه جوایز تعالی، پروژههای بهبود، ژستهای الگوبرداری از بهروشها، کسب مدارج استانداردهای رنگارنگ، سخنرانیهای پرشور رهبران، تغییر عناوین شیک سرمایههای انسانی، داد سخن دادن از خودباوری و شعارهای دلفریب و ... چه بود؟
آیا ما از آغاز اینچنین از درون تهی بودیم یا بعداً از درون تهی شدیم و فروپاشیدیم؟ آیا ساختار حاکمیتی و قانونی اداره سازمانها ایراد دارد یا انسانهایی که عهدهدار منصبها و مأموریتها میشوند سرتاسر نقشی دیگر بازی میکنند؟
وقتی به مدلهای تعالی که امتیاز چشمگیری را به نگرش کارکنان و سایر ذینفعان اختصاص میدهند نگاه میکنم، دچار شگفت میشوم که آیا درک مفاهیم آنها این قدر برای ما دشوار بوده است؟ اگر اهمیت موضوع را فهمیدهایم، پس چرا سازمانهایمان با دورویی و نقاب، پنهان در پس ایدئولوژیهای خاص، نه قدرشناس جوانی از دست رفته کارکنان متعهد خود هستند، نه پاسخگوی تصمیمات ناصواب خود میشوند و نه توضیحی برای سالها رفتارهای دلبرانه و روشنفکرمآب مصنوعی خود دارند؟ پس روایت اخلاق سازمانی آیا فقط یک قصه بود؟ براستی غم این همه دور ریختن دانش و تجربههای اندوخته گران را به که باید گفت؟
اگر من لاله ای بودم به باغی/ نسیمی میگرفت از من سراغی
دریغا لالۀ این شوره زارم/ ندارم همدمی جز درد و داغی
مرد آنگه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست...