به یاد آذری‌های غریب

ماجرای زلزله آذربایجان، دل هر انسانی را به درد آورد. اگر گذارتان به روستاهای آذربایجان افتاده باشد، حتماً خاطره نیکویی از مهمان‌نوازی آنها در ذهنتان نقش بسته است. و حالا ما را باش که باید قدر ساعت اتفاق را بدانیم؛ چون اگر حادثه در بامدادان رخ می‌داد، تعداد به مراتب بیشتری از دست می‌رفتند. گفتنی‌ها را خیلی‌ها گفتند و نوشتند. من اما نمی‌خواهم از ضرورت مهندسی ساز بودن ساختمان‌ها بنویسم، چه، وقتی در پایتخت چیزی به نام مهندس ناظر افسانه است، وای به حال روستاهای دورافتاده. نمی‌خواهم از وعده‌های آبادانی روستاها که دور افتاد بنویسم. نمی‌خواهم از بیخبری صاحبان زر و زور از اشک‌های آن دخترک یتیم بنویسم.

می‌خواهم به بهانه این زلزله از یکی از دوستانم یادی بکنم: حسین علیزاده همکلاسی دوران دانشگاه صنعت نفت که چند سال پیش هم از او در این وبلاگ نوشتم. او در یک سانحه رانندگی به آسانی جان باخت. اهل هریس بود. خونگرم و پراحساس و بی‌ریا. به روزهای آخر دوره دکترا نزدیک شده بود ولی کارهایش ناتمام ماند. و اکنون جرأت نمی‌کنم که تلفنی به والدینش بزنم و احوالی از آنها بپرسم. یعنی بعد از رفتنش هرگز نتوانستم این کار را بکنم. کاش حالشان خوب باشد، هرچند داغ آن تنها پسر خانواده مگر برایشان فراموش شدنی است؟ این روزها به حسین و هریس و زلزله که فکر می‌کردم، ناخودآگاه بند بند داستان آذری غریب از دکتر صادق زیباکلام که چندی پیش منتشر شد در ذهنم تداعی شد. گویی ذهنم سعی می‌کرد به من بگوید که حسین، همان افضل است. براستی شباهت‌هایشان هم کم نیست: سن، خطه تولد، لهجه، پشتکار، جنس استعداد و شیوه مرگ ...

داستان آذری غریب، در نظر اول طولانی است. متأسفانه اغلب ما عادت کرده‌ایم که وقتی برای خواندن نوشته‌های طولانی نگذاریم. اما من چند بار این داستان را خوانده‌ام و هر بار اشک در چشمانم جمع شده است. بیایید شما هم در قرینه‌های ذهنی من شریک شوید و این داستان را به یاد آذربایجان غریب بخوانید. یاد رفتگان گرامی باد.

ادامه نوشته

استفان کاوی درگذشت

استفان کاوی نویسنده و سخنران بزرگ عصر ما درگذشت! (+) حالا چند روزی است که خالق هفت عادت مردمان مؤثر که بی‌شک خود یکی از مؤثرترین مردمان عصر ما بود چشم از جهان فروبسته است. کسی که دیدگاه‌ها و نظریه‌هایش انرژی‌بخش و جهت‌دهنده میلیون‌ها نفر بود. فقط همین کتاب که نام بردم بیش از بیست میلیون فروش داشت. جراحت ناشی از بهم خوردن کنترل هنگام دوچرخه‌سواری عامل این اتفاق بود. 

خانواده دوست بودن و الگو بودن در ابعاد مختلف زندگی، از کاوی مردی سرآمد و بی‌ادعا ساخته بود. در عصر خانواده‌های کم‌جمعیت، کاوی با ده فرزند نشان داد که می‌توان تعداد زیادی فرزند هوشمند و فرهیخته تحویل جامعه داد. مردی که فقط سخنرانی نمی‌کرد، بلکه عمل هم می‌کرد.

من در فرصت‌های مختلف به ایده‌ها و دیدگاه‌های ارزشمند او اشاره کرده بودم. مثلاً نگاه کنید به این پست (+) که در سال 85 نوشته شد. روحش شاد!

مصائب نظرسنجی

شوخی روزگار را ببین! روزی از ضرورت توجه به نظرسنجی نوشتم و امروز از ضرورت عدم توجه به آن! حکایتی است زندگی ما. مردمانی شده‌ایم که بهترین ابزارها و رویکردها را بر می‌داریم و می‌آوریم به کشور و سازمان خود و آن وقت چنان گندی می‌زنیم به آنها که صاحبانشان در گور به خود می لرزند. دور از جان مبارکتان، چقدر آدم‌های ناخوبی هستیم ما. یادداشت‌های قبلی‌ام از مثال‌های مرتبط زیاد دارد. مثلاً نگاه کنید به ویروس نظام پیشنهادها.

یکی از ابزارهای ارزشمند جهان مردم سالار نظرسنجی است. آنجا موقع طراحی ابزار نظرسنجی، نگاه می‌کنند به سطح بلوغ مردم و مقاصد مورد انتظار. متغیرهای دیگر هم هستند، مثل شرایط زمانی و مکانی پاسخگویی و الی آخر. بلوغ از این بابت که سطح قضاوت آنها چقدر است؟ اگر همچون اغلب مردمان کره مریخ آدم‌های بددلی باشند، حتماً سؤالات دروغ‌سنج در ابزار پیش‌بینی می‌کنند. آنها می‌دانند که نظرسنجی به ویژه اگر از جنس پیمایش باشد، تنها داده‌هایی را جمع آوری می‌کند که براساس آن نمی‌توان تصمیم گرفت. داده باید حتماً به اطلاعات تبدیل شود؛ وگرنه موجب گمراهی است.

در کشور ما اما این ابزار، هرگز کاری را که باید بکند انجام نمی‌دهد. اصلاً نمی‌دانیم که از چه ابزاری برای قصد مورد نظر باید استفاده کنیم. مثلاً تو گویی آچار آلن داری و با این آچار قصد داری دیوار را سوراخ کنی. می‌شود؟ خیر! یا با چکش می‌افتی به جان پیچ و می‌خواهی بکوبی‌اش به‌دیوار. باز هم نتیجه کار، اثربخش نیست.

نظرسنجی می‌کنیم که رئیس جمهور چه کسی خواهد شد، آن وقت بسته به اینکه متعلق به چه طیف و حزبی باشیم، نتیجه صد در صد عوض می شود. مضجکه‌ای راه می‌اندازیم. در سازمان بطور مثال، نظرسنجی از عام و خاص انجام می‌دهیم- مخصوصاً اگر ناشی از تب تعالی بازی باشد که قبلاً آن را آباد کرده‌ایم- آن وقت حاصلش در بهترین شرایط می‌شود گذاشتن دستمال کاغذی در سرویس‌های بهداشتی شرکت (آن‌هم چیزی که باید وجود می‌داشت). چرا؟ چون نمی‌توانیم هیچ درک بهتری از حاصل عملکرد یک ابزار غلط برای ایجاد بهبود بدست آوریم.

هر ابزاری هنگامی‌که خاموش و بلا استفاده است، بی‌خطر است. لیکن، به محض اینکه روشن شد یا بدست گرفته شد، خطرناک می‌شود. ابزار را چنانچه از جنس دقیقش باشد، نباید دست بچه داد. اینجاست که گفته‌اند "خطرناکه حسن". حسن باید بجای ابزار دقیق، با اسباب بازی پلاستیکی محصول درجه چهار چین بازی کند، نه اینکه بی مهابا آن را بردارد و بیافتد به جان خلق.

یادمان باشد اگر می‌خواهیم از ابزار نظرسنجی استفاده کنیم، کمی وقت بگذاریم، غرور پوشالی را له کنیم و درموردش بیاموزیم. کار را بسپاریم به دست آنانکه امتحانش را پس داده‌اند؛ البته بطور موفق!

اگر چنین نشود، جز ملال از آن برنخیزد.

کمدی چهره‌ها

یادم نیست کلاس کدام درس، اما اواسط دهه هفتاد که در مقطع کارشناسی ارشد بودم، یکی از استادان خردورز سخنانی جالب می‌گفت با این مضمون که ای‌کاش ما دانشجویان روزی بدانیم این چهره‌های مشهور دانش مدیریت با چه پایان‌نامه‌هایی در ایران و آمریکا و جاهای دیگر فارغ‌التحصیل شده و دکتر شده‌اند! رساله‌هایی بس ضعیف و دور از روح علمی. بی‌آنکه نقطه‌ای به دانش بشر اضافه کرده باشند... و آن مرد حق، ما را توصیه می‌کرد که نسل بعدی را بهتر بسازیم و از کارهای ضعیف و به قول امروزی‌ها در پیت پرهیز کنیم. اینکه ما دانشجویان چه شدیم، بماند؛ اما اینکه آن چهره‌های شهیر چه ماندند حکایتی است غم‌انگیز. خشت اول چنان بود که با هیچ داربست و معجزه‌ای این دیوار کج راست نشد.

در ایام ماضی، ماجراهایی اتفاق افتاد که موجب نومیدی بیشتر از اصلاح و بهبود این ملک شد. افسوس که دراین ماه رمضان اسلام دست و بال آدمی را بسته است، شاید می‌شد پرچم روشنگری در دست گرفت! هرچند گلاب به رویتان، روشنگری برای چه کسی و برای چه هدف بهبودی؟

وضع ما همین است و دور هم خوشیم و زندگی می‌کنیم. کپی می‌کنیم و سر خلق را که از قرعه روزگار نمی‌خواهد بفهمد، کلاه بوقی می‌گذاریم. نوای بداهه ساز می‌کنیم و می‌نوازیم. آنها را باش که چه رقصی می‌کنند. پس بزن مطرب نوایی خوش! و خوش باش که آن نامور روزگار از فایل‌های منسوخ ویروسی پرده‌ای باز ‌گوید، آن فخر منفعت عالم، فرمول‌های پوسیده را رنگی دگر ‌زند، آن هنرپیشه سخنور، گنجشک مرده را جای قناری خوش الحان قالب کند، آن پیر مغان با بافته‌هایی خواب‌آور، دل‌ها را به تسخیر در ‌آورد، آن نور دو عالم، از نظریه‌های مدفون ‌گوید و حضرت ساقی، به چرتکه تزویر بهای صله مظنه ‌زند.

و ما درجا می‌زنیم و رو به عقب، با فخر ستون‌های بیستون به گور خفتگان جمشید پوزخند می‌زنیم و قامت جیب خلق را اندازه می‌زنیم.