یادم نیست کلاس کدام درس، اما اواسط دهه هفتاد که در مقطع کارشناسی ارشد بودم، یکی از استادان خردورز سخنانی جالب می‌گفت با این مضمون که ای‌کاش ما دانشجویان روزی بدانیم این چهره‌های مشهور دانش مدیریت با چه پایان‌نامه‌هایی در ایران و آمریکا و جاهای دیگر فارغ‌التحصیل شده و دکتر شده‌اند! رساله‌هایی بس ضعیف و دور از روح علمی. بی‌آنکه نقطه‌ای به دانش بشر اضافه کرده باشند... و آن مرد حق، ما را توصیه می‌کرد که نسل بعدی را بهتر بسازیم و از کارهای ضعیف و به قول امروزی‌ها در پیت پرهیز کنیم. اینکه ما دانشجویان چه شدیم، بماند؛ اما اینکه آن چهره‌های شهیر چه ماندند حکایتی است غم‌انگیز. خشت اول چنان بود که با هیچ داربست و معجزه‌ای این دیوار کج راست نشد.

در ایام ماضی، ماجراهایی اتفاق افتاد که موجب نومیدی بیشتر از اصلاح و بهبود این ملک شد. افسوس که دراین ماه رمضان اسلام دست و بال آدمی را بسته است، شاید می‌شد پرچم روشنگری در دست گرفت! هرچند گلاب به رویتان، روشنگری برای چه کسی و برای چه هدف بهبودی؟

وضع ما همین است و دور هم خوشیم و زندگی می‌کنیم. کپی می‌کنیم و سر خلق را که از قرعه روزگار نمی‌خواهد بفهمد، کلاه بوقی می‌گذاریم. نوای بداهه ساز می‌کنیم و می‌نوازیم. آنها را باش که چه رقصی می‌کنند. پس بزن مطرب نوایی خوش! و خوش باش که آن نامور روزگار از فایل‌های منسوخ ویروسی پرده‌ای باز ‌گوید، آن فخر منفعت عالم، فرمول‌های پوسیده را رنگی دگر ‌زند، آن هنرپیشه سخنور، گنجشک مرده را جای قناری خوش الحان قالب کند، آن پیر مغان با بافته‌هایی خواب‌آور، دل‌ها را به تسخیر در ‌آورد، آن نور دو عالم، از نظریه‌های مدفون ‌گوید و حضرت ساقی، به چرتکه تزویر بهای صله مظنه ‌زند.

و ما درجا می‌زنیم و رو به عقب، با فخر ستون‌های بیستون به گور خفتگان جمشید پوزخند می‌زنیم و قامت جیب خلق را اندازه می‌زنیم.