شرح یک کابوس!

چند وقت پیش خواب دیدم رفته‌ام سرزمین ایندولند! داستانی بود! در بخشی از آن گرفتار یک کار اداری شدم. اول فکر می‌کردم این پاداش اعمالم است، غافل از اینکه عقوبت نیاتم بود! شما هم شرح پریشانی مرا گوش کنید. به قول آن ترانه آذری (+): قولاق آسین جماعت...

کابوس استعلام بند (زیزیگولو) از اداره ثبت اسناد و املاک کن‌دولند

هشدار: هرگونه تشابه بای نحو کان اعم از مکان و زمان و آدم و سازمان کلهم اجمعین تکذیب می‌شود!

من صاحب آپارتمانی کوچک شده بودم که باید آن را می‌فروختم. ماه‌های ایندولند یادم رفته ولی شاید مقارن اوایل مرداد خودمان می‌شد! یک عده افراد منصف و صادق هم در بنگاه املاکی برای معامله و فروش کمک می‌کردند، اما ناگهان ناپدید شدند. طبق مستندات موجود، موفق شدم اسناد مورد نیاز را تکمیل کرده و حدود 25 مرداد به دفتر اسناد رسمی ارائه کنم. فکرم راحت بود، چون به خیال خام خود بخش اعظم استعلامات را اخذ کرده بودم و فقط مانده بود استعلام بازداشت بودن ملک از اداره ثبت کن‌دلند که آن هم توسط دفتر اسناد رسمی به‌روش الکترونیکی ظرف یک هفته اخذ می‌شد. آقا نبودید ببنید که چه اینترنتی و فنا-وری اطلاعاتی در ایندولند وجود داشت. من با در نظر گرفتن حاشیه اطمینان سه هفته‌ای (بجای آن یک هفته) چکی در وجه طلبکار جدید کشیدم که سی میلیون تومان آن از محل تسویه آپارتمان قدیم بهنگام انتقال سند در دفترخانه تأمین می‌شد.

دو هفته گذشت و از دفتر اسناد رسمی خبری نشد. من نگران شدم و شخصاً برای پیگیری راهی اداره ثبت شدم. بلبشوی باورنکردنی آن مرا حیران و مضطرب‌تر کرد. هرگز در خواب و بیداری چنین بی‌سر و سامانی و افتضاحی را نه دیده و نه شنیده بودم. از راه‌پله‌های اداره، یک صف پیوسته بالا می‌رفت و یک صف بی‌وقفه پایین؛ براستی لحظه‌ای توقف در این صفوف نبود و در داخل سالن، تجمع‌های در هم پیچیده‌ای هر یک به سمت باجه‌ای شکل گرفته بودند.

ادامه نوشته

سؤال رویایی مصاحبه‌های استخدامی

اغلب آنانکه از پیشامد حادثه، سکان سرنوشت تعدادی داوطلب استخدام بدستشان می‌افتد چند سؤال فانتزی را- محض ژست گرفتن هم شده باشد- چاشنی جلسه مصاحبه می‌کنند. یکی از بامزه‌ترین این سؤالات این است:

ظرف پنج سال آینده خودت را کجا می‌بینی؟

مصاحبه شونده احتمالاً غافلگیر شده، ناگزیر از پاسخ است. جواب‌های نخ‌نمایی به این سؤال وجود دارد: اگر جناب داوطلب کتاب آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز را خوانده باشد، دم از کارهای بزرگ خواهد زد. اگر اهل سیاست باشد و از فرش به عرش رسیدن یک‌شبه بعضی‌ها را دیده باشد، احتمالاً خود را در صندلی گرم وکالت مجلس خواهد دید، اگر پدر پولدار داشته باشد، خود را چه بسا سازنده بزرگترین برج تهران تجسم خواهد کرد، آن دیگری شاید میل پیوستن به جمع عشاق دکترا و شکار پیشوند افسانه‌ای دکتر را به شناسنامه‌اش مطرح کند، این یکی ممکن است خود را مدیرعامل یک شرکت مشاوره تصور کند که تا آن زمان تأسیسش خواهد کرد و آخری هم بی‌شک یک شرکت قطعه‌سازی خودروی ورشکسته را خواهد بلعید و سودای ایجاد اشتغال برای جوانان وطن را خواهد داشت.

مصاحبه‌گر ناشی اما بعد از مصاحبه با خود خواهد گفت طرف با این اوهام نمی‌داند برای خودش چه برنامه‌ای دارد، آن وقت می‌خواهد اداره این دپارتمان را برعهده بگیرد. یا شاید تحت‌تأثیر سناریوپردازی طرف، به شدت استخدام وی را توصیه کند. یک احتمال هم این است که نزد خود فکر کند چه خیالات بامزه‌ای و چه جلسه متفاوتی ... و بلافاصله بپرسد: راستی خودمانیم! من چه خیالی برای خودم دارم؟

داستانی است انصافاً. یک روی قضیه به بیراهه کشاندن ایده های ارزشمند شناخت است و یک روی دیگر آن، غفلت از دنیای پیرامون‌مان. نمی‌دانم در این تورم دقیقه‌ای که گریبانمان را گرفته و هر روز فقیرتر می‌شویم، آیا امکان پیش‌بینی یک سال دیگر هست؟ نمی‌دانم در این سراشیبی تزلزل سازمان‌های اقتصادی و صنعتی، امیدی به تحقق این دست گمانه‌زنی‌ها هست؟ باز نمی‌دانم در کوران انفجار عدم قطعیت با پیامدهای دهشتناکش می‌توان چنین ژست‌هایی را منطقی دانست؟

راستی، با هنرنمایانی که فرمان مصاحبه‌های استخدامی به دستشان افتاده و به رأی خود پرسش‌های عمیق را خرج کرده و تفسیر می‌کنند چه می‌توان کرد؟


اصلاحیه!

دوستان تذکر دادند که یادداشت فوق از هدف اصلی دور افتاده است. چندبار آن را خواندم و ایراد را وارد دانستم و لازم دیدم موضوع را اصلاح کنم. انگیزه من از به چالش کشیدن سؤال فوق این بود که چندین جا دیدم افرادی که فلسفه این سؤال و چند سؤال مهم دیگر را نمی‌دانند براحتی آن را از داوطلب استخدام می‌پرسند و بعد نتیجه‌گیری‌های اشتباه انجام می‌دهند. منتها، شرایط بغرنج جامعه ما، مرا به خطای ترکیب این دو سوق داد. جامعه‌ای که چندان نشانه‌های امید در آن یافت نمی‌شود؛ چون قرار است ما آینده را بسازیم، نه اینکه منتظر آن باشیم!

بخش هایی از یکی از نظرات خصوصی را منتشر می‌کنم که دوست عزیزم مجید آن را نوشته است:

ادامه نوشته

سخن عاقلانه!

به سبک پیامک‌های اخیر:

با این وضع بازار ارز و طلا فعلاً جمع کنیم بریم غاز بچرونیم بهتره تا وبلاگ بنویسیم.

دکتر فلانی هنگام وسوسه برای نوشتن پست جدید برای وبلاگ!