معنویت فراموش شده

یکی از ویژگی‌های آدمی این است که فلسفه کارها را زود فراموش می‌کند. بیشتر ما حکایت نگهبانی دادن از نیمکتی در پادگان را که روزگاری رنگ شده بود و تا سال‌ها سربازهای وظیفه بی‌دلیل مجبور به نگهبانی از آن بودند خوانده ایم؛ و یا داستان مار کبرا را که این روزها در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخد. اینها نمونه‌هایی از فراموش کردن اصل و فلسفه موضوع هستند. در این ایام که اغلب هموطنان لب از طعام و شراب فروبسته‌اند، به سیاق اشاره شده، تقویت معنویت به عنوان یکی از اهداف این ماه چندان جدی گرفته نمی‌شود؛ چیزی که در این روزگار، بیش از گذشته به آن نیاز داریم و باید آن را بجوییم.

در تعریف، چنین آمده است که معنویت تلاش در جهت پرورش و حساسیت یک فرد نسبت به ارتباط با خویشتن، ارتباط با دیگر انسانها، ارتباط با موجودات غیر انسانی و ارتباط با خداست؛ یا کندو کاوی است درجهت آنچه برای انسان شدن مورد نیاز است، و جستجویی برای رسیدن به انسانیت کامل.

و چه خوب است که ما همگی، بازسازی ارتباط با خویشتن را جدی بگیریم و بجای انتظار از دیگران برای همدلی، خود پیشگام شویم. در سال‌های اخیر مطالعات ارزشمندی در زمینه معنویت در محیط کار صورت گرفته که بسیار خواندنی است. از یافته‌های این مطالعات، دو نکته می‌تواند سرنخ خوبی برای تأمل باشد: یکی اینکه رشد معنوی فردی در محیط کار منجر به رشد جمعی مثبت در کار می‌شود و دیگر آنکه زندگی معنوی بیشتر کارکنان، خارج از سازمان است و زندگی معنوی آنان با زندگی کاری‌شان متفاوت است...

بازگشت

بلاگفا بالاخره در حال احیاست و هنوز خودش نمی‌خواهد باور کند چه بلایی در هفته‌های گذشته بر سر کاربران آورده است! تعداد بسیار زیادی مثل من که خیلی فرصت و یا تمایل ساختن وب‌سایت مستقل را نداشتند، سعی کردند به بلاگفا وفادار بمانند و از اسباب‌کشی به منزل همسایه‌ها پرهیز کنند. همسایه‌هایی که امکانات مدرن و بهتری هم عرضه می‌کنند.

من براستی قادر به دل کندن از این وبلاگ نیستم. چون بخشی از جوانی‌ام اینجاست. بخشی از بهترین روزهای زندگی‌ام اینجاست؛ که در آنها با نهایت عشق به سوژه‌ای برای نوشتن فکر می‌کردم. روزهایی که مدیریت منابع انسانی رد پایی در دنیای مجازی نداشت و شاید من جرقه‌ای را به مدد بلاگفا روشن کردم.

آری، نشانه‌های دوستان خوبی اینجاست که آنها را در وبلاگستان پارسی پیدا کردم. در روزهای گذشته، دیدار با یکی از دوستانی که آشنایی نخستین با ایشان سرنخی در همین وبلاگ داشت، یکی از بهترین اتفاقات زندگی مرا رقم زد. به احترام این مرد توانا و دلسوز، که به من آموخت هنوز هم انسان‌های بزرگ و نیکدل پیرامون‌مان هستند، کلاه از سر بر می‌دارم و یک سبد لبخند و سپاس تقدیمشان می‌کنم... 

در سکوتی مانده بودم نا امید؛ روزم بلند، شبم کوتاه، مویم سپید

هرچه که بود بیهوده بود، رنگی نداشت؛ دفتر عمر ورق می‌خورد آهنگی نداشت

لکن در آن سکوت گران، کسی رسید؛ کسی که جان به جان خسته‌ام دمید

هرچه بد بود از یادم رفت، اندازه شدم؛ مه رو وا کرد، خورشید آمد، تازه شدم