بازگشت
بلاگفا بالاخره در حال احیاست و هنوز خودش نمیخواهد باور کند چه بلایی در هفتههای گذشته بر سر کاربران آورده است! تعداد بسیار زیادی مثل من که خیلی فرصت و یا تمایل ساختن وبسایت مستقل را نداشتند، سعی کردند به بلاگفا وفادار بمانند و از اسبابکشی به منزل همسایهها پرهیز کنند. همسایههایی که امکانات مدرن و بهتری هم عرضه میکنند.
من براستی قادر به دل کندن از این وبلاگ نیستم. چون بخشی از جوانیام اینجاست. بخشی از بهترین روزهای زندگیام اینجاست؛ که در آنها با نهایت عشق به سوژهای برای نوشتن فکر میکردم. روزهایی که مدیریت منابع انسانی رد پایی در دنیای مجازی نداشت و شاید من جرقهای را به مدد بلاگفا روشن کردم.
آری، نشانههای دوستان خوبی اینجاست که آنها را در وبلاگستان پارسی پیدا کردم. در روزهای گذشته، دیدار با یکی از دوستانی که آشنایی نخستین با ایشان سرنخی در همین وبلاگ داشت، یکی از بهترین اتفاقات زندگی مرا رقم زد. به احترام این مرد توانا و دلسوز، که به من آموخت هنوز هم انسانهای بزرگ و نیکدل پیرامونمان هستند، کلاه از سر بر میدارم و یک سبد لبخند و سپاس تقدیمشان میکنم...
در سکوتی مانده بودم نا امید؛ روزم بلند، شبم کوتاه، مویم سپید
هرچه که بود بیهوده بود، رنگی نداشت؛ دفتر عمر ورق میخورد آهنگی نداشت
لکن در آن سکوت گران، کسی رسید؛ کسی که جان به جان خستهام دمید
هرچه بد بود از یادم رفت، اندازه شدم؛ مه رو وا کرد، خورشید آمد، تازه شدم
مرد آنگه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست...