موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد. شتر به دلیل طبع آرامی که دارد با وی همراه شد؛ ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش را به وی گوشزد کند. آنها به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه‌ای رسیدند. موش از حرکت ایستاد. شتر از او پرسید "چرا ایستاده‌ای؟ تو رهبر و پیشاهنگ من هستی!"

موش گفت: "این رودخانه خیلی عمیق است".

شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: "اما عمق این آب فقط تا زانوست".

موش گفت: "بلی، اما میان زانوی من و تو فرق بسیار است".

شتر پاسخ داد: "پس تو هم از این پس رهبری موشانی چون خود را بر عهده گیر!"

چون پیمبر نیستی پس رو براه/ تا رسی از چاه روزی سوی جاه/  تو رعیت باش گر سلطان نئی/ خود مران چون مرد کشتی‌بان نئی!