مردي وارد بيمارستان شد و با آسانسور به طبقه دوم رفت. او سراغ دفتر پرستاران را گرفت و سپس با قيافه‌اي جدي راهرو را به سوي اتاقي كه نشان او داده بودند پيش رفت. وارد اتاق شد و به سوي بيمار باندپيچي شده‌اي قدم برداشت. بيمار او را كه ديد با صورت رنگ پريده اش لبخندي زد و دست خود را كه سرم به آن وصل بود بالا برد و گفت: مربي! از آمدنت سپاسگزارم. مربي گفت: چطوري؟ گفت: خوبم. اما نگاه غمبار او در چشمان گودافتاده‌اش حكايت ديگري داشت. سكوت درازمدتي برقرار شد. عاقبت ديدار كننده روي تخت خم شد و چانه‌اش را نزديك صورت بيمار برد: مايك، گوش كن! من به تو در اردوگاه تمرين ماه ژوئيه نياز دارم. قبراق و سرحال. امسال تا آخر خط خواهيم رفت.

«مايك وستنهاف» كه از سرطان استخوان رهايي يافته است در ادامه‌ي اين خاطره مي‌گويد: گمان مي كردم «شولا» به دلسوزي خواهد پرداخت، ولي او چنين نكرد. او با من به گونه اي رفتار كرد كه بايد باشم؛ نه آن چيزي كه بودم. اين امر در روحيه و بهبود من سخت مؤثر افتاد.

- «دان شولا» مربي افسانه اي فوتبال امريكايي است كه به همراه «كن بلانچارد» كتاب ارزشمند «مدير در نقش مربي» را نوشت.